دل نوشت

دیالوگ های ماندگار دختر همسایه

+ آجیییی، ببین صدام چجور شده از بس گریه کردم...؟؟!! 

- عزیییییزم چرا گریه کردی؟

+ خب مامانم رفته بیرون دلم براش تنگ شد. آجی تو هم وقتی مامانت میره بیرون گریه می کنی؟

- نه!!!

آجی خو دیگه من بچه ایَم !!!! بچه ها وقتی ماماناشون میرن بیرون یا با عروسکاشون بازی می کنن یا میرن پیش آجی هاشونheart


پ.ن. مامان گلاره خانم دیروز رفته بودن بیرون، گلاره اومد خونه ما. این بشر خیلی شیرین زبونه کاش می شد فیلم بگیرم ازش !

آینده روشنه

و باز هم سکوتـــ...

اما نه! از دوردست صدای جیرجیرکی به گوشم می رسد!

بی خواب شده ام! گویی جیرجیرک تنها هم حال مرا دارد!

به ظلمت این شب بیکران چشم می دوزم ... و غرق در رویای سپید صبح ...

فردا روشن تر است ... یقین دارم!

پ.ن. آقا! جیرجیرکه خوابید ما هنوز بیداریم! البته یه قرص نوافن خوردم که اندکی کافئین درش بود! فکر کنم به خاطر اونه...!!!

من به آرزوم رسیدم!

من به آرزوی قلبیم رسیدم

پ.ن. با وجود مرحله مصاحبه و ظرفیت فوق العاده محدود(3نفر) سرانجام پیروز شدم و به هدفم رسیدم! این اون چیزیه که خدا خودش برام خواسته بود!

فریاد

«آدمی را آدمیت لازم است»

زنگ هنر بود ... کلاس دوم یا سوم راهنمایی ... این جمله رو باید با خط خوش نستعلیق می نوشتیم، و من تمام تلاشم این بود که این جمله رو هرچه زیباتر بنویسم و نمره کاملشو بگیرم ... اما غافل از معنی عمیقی که پشت این جمله نهفته است!

حالا درکش میکنم! ... چقدر آدم بودن و آدم موندن سخته! ... افسوس که چقدر آدم نماها زیاد شدن! جالب اینجاست که همین آدم نماها هم در یه زمینه هایی به طرز شگفت آوری هشیارن یا شاید هم خیلی خواب! و اونم اعتراض و شکایت نسبت به شرایط جامعه و... است و جالبترش اینه که اینها هرآنچه در آسمانها و زمین هستو مقصر میدونن ...و غافلن از اینکه مشکل اصلی خودشونن! آهـ..


  • شاید این حرفا رو به عنوان یه تلنگر مینویسم برای خودم چون آدم موندن واقعا کار سختیه و اینکه کسی که واقعا بخواد متوجه بشه، میشه! امان از کسی که خودش رو به خواب زده...!
  • هیچ کس کامل نیست! اما میشه سعی کرد و یه ذره آدم بود! این دیگه فکر نمیکنم کار خیلی دشواری باشه!
  • اگه خدا خواست و معلم شدم، سعی میکنم قبل از یاد دادن دانش به اونها انسانیت رو یاد بدم، گرچه دانش و آگاهی هم جزئی از انسانیته!

مصاحبه با اعمال شاقه!

من دوشنبه مصاحبه دانشگاه فرهنگیان داشتم، الان بعد از سه روز حالم جا اومده و میخوام وقایع رو بنویسم!!!

آغا ما دوشنبه مصاحبه داشتیم و 5 صبش پاشدیم که بریم مرکز استان و ساعت 8 مصاحبه شروع میشد. راس ساعت 8 و 10 دقیقه اونجا بودیم و رفتم که شماره بگیرم گفتن نفر شصت و سومی (63) هستید!!! من نمی دونم این دوستان عزیز کی رسیدن و شماره گرفتن که من نفر 63ام شدم!!! (این 63تا هم که اهوازی نیستن و از شهرای مختلف استان اومدن! احتمالا از شبش رفتن چادر زدن دم در دانشگاه،نظرتون؟!) خب این گذشتو رفتیم دم در ورودی دانشگاه. ده تا ده صدا میزدن که بریم داخل و پذیرش شیم 1تا10...11تا20...21تا30...31تا40...دیگه بعدش قفل شد! و رفت تا ساعت 11 ! حدودای 11 بود که گفتن 41 تا 50 بیان... ما هم سرپا توی حیاط دانشگاه زیر آسمون آبی در هوای 50 درجه اهواز(البته زیر آفتابش میره بالای 60)!! من که دیگه احساس میکردم مغزم عین تخم مرغ آبپز شده!! قربونش برم یه سایه درست و حسابی هم نداشت! جا واسه نشستن هم نبود! زمینش خاکی بود هرجا هم میخواستیم بشینیم اصن دیگه هیچ...!! یکی از معیاراشون هم نظافت و آراستگی بود!(البته ما خوزستانیا به این شرایط عادت داریم! و هرکی جز ما بود قطعا گرمازده میشد و کارش به جاهای باریک میکشید!) خب اینا هم گذشتو ساعت 2 شد گفتن برین 2 و نیم بیاین مصاحبه کننده ها میخوان استراحت کنن . من و خانواده دیگه داشتیم منفجر میشدیم!!!  خب دیگه هرجوری بود دووم آوردم و یکم استراحت کردم و نماز و اینا 2 و 30 شد و رفتیم دانشگاه، دیگه بقیه مصائب رو نمیگم خدمتتون و سرتونو درد نمیارم ساعت 6 و نیم نوبت من شد!!! دیگه داغون...!!خمار...! نمی دونستم حالا چطور جواب مصاحبه کننده ها رو بدم! الحمدالله مصاحبه کننده ها هم خودشون خسته بودن و خیلی کم ازم سوال پرسیدن و خیلی کم منو به چالش کشوندن!! منم به نظر خودم خوب جواب دادم و راضی بودم،اما گفتن خیلی حرف میزنی!!(من کجام وراجه آخه؟؟!! یعنی میگی ردم میکنن؟!) دیگه ان شاالله هرچی به صلاحمه پیش بیاد! اما فکر میکنم بیشتر رتبه ملاک باشه براشون ...

توضیحات: آلبرت اینیشتن میگه همه آدما با استعداد هستند اما اگر بخوایم توانایی یک ماهی رو در بالا رفتن از درخت بسنجیم اون تا آخر عمرش فکر میکنه که یک احمقه! همه این خزعبلاتو(؟) گفتم که بگم واقع بین باشیم و اگه به چیزی واقعا از ته قلبمون علاقه نداریم و حتی یک ذره هم شک داریم که ممکنه اون کار یا رشته یا هرچی به دردمون نمیخوره اصن بی خیالش شیم! من با عشق معلمی رو انتخاب کردم و تمام سختی هاشو به جون خریدم و خواهم خرید،معلمی بسیار شغل مهم و حساسیه و به نظرم چی بهتر از این میتونه باشه که وظیفه تعلیم و تربیت فرزندان سرزمینت رو به عهده داشته باشی! من خوبی ها و محدودیت هاش رو درک کردم و تصمیم دارم یک معلم خوب و موفق و متعهد شم(خدایا دلایل از اینا قانع کننده تر؟! خدایا من که عقلم نمی رسه! اما تو اگه میدونی به صلاحمه کمکم کن!)

پدیده زمینه آبی

در ازمنه ی قدیم(؟) و در دوران طفولیت! ، اینجانب می نشستم و ساعت ها به آسمان خیره می شدم. دراین اثنا چیزهای سفید ریزی درآسمان نظرم را جلب می نمود و گمان میکردم درآن بالابالاها خبرهایی هست و اینها موجوداتی تک سلولی و معلق درهوا هستند!(اصن تک سلولی درهوا داریم آیا؟!نداریم!) واین موضوعات باعث میشد توجه ام به آسمان خیلی بیشتر شود و ساعت های بیشتری به آن خیره شوم و دراین حالت اطرافیان فکر میکردند خُل گردیده ام! وبنده را نصیحت ها می فرمودند... و حالا بعد از گذشت سالها از این مسائل ، مدتی قبل به طور اتفاقی به علت پی بردم و بسی مشعوف گردیدم! شما هم اگر به این موضوع برخورد کرده اید پیشنهاد میکنم ادامه مطلب را دنبال کنید...

سوسک

*میگن بهترین راه غلبه بر ترس مواجه شدن با اونه!

امروز 1شهریور94 هستش و اولین جلسه ی کلاس تئوری رانندگی

من از سوسک می ترسم! اما تصمیم دارم بر ترسم غلبه کنم!!عارههه...!

امروز تو کلاس یک عدد سوسک خیلی زیبا با پاهای بلوری درحالیکه داشت خرامان خرامان راه می رفت در فاصله 50 سانتی متری من رویت شد!! به شدت هوای جیغ زدن و فرار و اینا زده بود به سرم! اما حیف که شرایطش محیا نبووود! خدا بهش خیر بده،یه خانومی که دقیقا سوسک محترم زیر پای ایشون بود با دو حرکت خیلی ظریف و فنی سوسک بیچاره رو از پا دراورد! ولی من که دلم آروم نمیگرفت...تا آخر جلسه یه چشمم به استاد بود و یه چشمم به سوسکه که داشت دست و پا میزد! هی با خودم میگفتم الان پا میشه میاد میخوردممممم!(سوسکه) o_O الان دیگه تصمیمم عوض شده!و دیگه نمیخوام بر ترسم غلبه کنم!!!بالاخره ترس هم یه احساسه!بذار باشه!گناه داره بنده خدا!عارههه...!

Designed By Erfan Powered by Bayan