دل نوشت

متولد ماه بهشت

امروز دوباره در کوچه باغ بهشت قدم می‌زدم

رو به سمت کوه‌های سبز سر به فلک کشیده 

و به مقصد آسمان آبی...

امروز اما انگار

با روزهای دیگر فرق داشت...

امروز غنچه‌های صورتی باغچه‌ی همسایه به رهگذران لبخند می‌زدند!

کمی آنطرف‌تر، بلبل، روی شاخه بید مجنون، شعر زیبای بهار را می‌سرود...

نسیم آرام‌تر از هر روز می‌وزید...!

و آسمان آبی‌تر و زلال‌تر

و بهار عاشق‌تر...

آدم دلش می‌گیرد...

آدم دلش می‌گیرد..

وقتی کسانی را می‌بیند که چشم دیدن خوشحالی دیگران و حتی دوستانشان را ندارند و در ناراحتی‌‌های آنها شادند...

آدم دلش می‌گیرد...

پایان.

خدا حالت را خوبِ خوب می‌کند!

گاهی با یک دوست خوبِ خوب...


پ.ن. تا ۴ صبح حرف زدیم :))))


سه‌شنبه‌ی گذشته

دلم گرفت و می‌گیرد و خواهد گرفت...

شاید چند مدت تنهایی لازم باشه!

خلوت و تفکر...

این را خواست خدا می‌دانم و به خودش پناه می‌برم و منتظر می‌مانم...

شهر افسرده

- چی شده؟ از چیزی ناراحتی؟
- نه بابا! فقط کمی خسته‌م... بخوابم دُرُس میشه! (ناراحتم... غمگینم... اما دلی برای شنیدن نیست...)

عشق رازیست...

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

چه سخن‌ها که خدا با من تنها دارد...

فاضل نظری


آدم دوست دارد خوبی‌ها و رنج‌های خود را برای دیگران تعریف کندو یا آنها را از زبان دیگران بشنود؛ اما خدا دوست دارد شایستگی مصاحبت با او را پیدا کنیم، برای همین باید اینگونه گفتگوها را با دیگران کم کنیم! نباید دنبال آبرو پیش دیگران و گدای محبت دیگران باشیم، تا خدا قلب ما را پر کند! 

استاد پناهیان


پ‌.ن. حواسمون باشه...!

هرچیزی رو به زبون نیاریم! 

بعضی حرفا خصوصیه...! فقط بین من و خدا

دلتنگ توام...

سالهاست که نه بهاران، شکل بهار دارد،

و نه تابستانمان، هُرم تابستان!

نه پاییز پادشاه فصل هاست،

و نه رخسار سپید زمستان براق و درخشان...

آقای من!

دلتنگ توام...

این روزها بدون تو سخت سپری می شود، سخت...

حتی ثانیه ها هم برای درک حضورت از یکدیگر پیشی می گیرند،

نرگس های باغچه تنهایی در هجران تو رنگ باخته اند.

سالهاست آدینه ها یکی پس از دیگری از پی هم می گذرند و چشمان منتظر ما بر رواق منزل، در انتظار...

در انتظار تو ای وعده حتمی خدا!

برای رسیدن تو، آقای من انتظار را خسته خواهم کرد! 

موج خواهم شد،

به صخره خواهم کوفت،

شاید در دل سنگ صخره رخنه کرد...


مائیم و دلی مفتون تو

مائیم و قلبی، مهجور تو

مائیم و چشمانی منتظر...

کرم نما و فرود آ!

که جهان منتظر توست.


دلنوشته مهدوی

نویسنده: سمانه صفایی پور

داغِ داغ...!

دلم سوپ های گرم مادرم را می خواهد!

همان سوپ های حال خوب کن

که آمیخته است با گرمای وجودش

همیشه داغِ داغ...


پ.ن. وقتی سرماخورده باشی و در خوابگاه باشی و اعتصاب غذا باشد...

فلسفه حیات

چند وقت پیش یه متن کوتاه خواندم از حاج حسین یکتا؛ به شرح زیر:


توکل به خدا، توسل به اهل بیت، توجه به دو لب سید علی؛ والسلام.

هیچ خبری دیگه تو عالم نیست! همه دنیا رو گشتیم... خبری نیست!


ما را آفریدند؛

تا عاشق شویم...


«اللهم اجعل محیای محیا محمدٍ و آل محمد و مماتی محمد و آل محمد»


پ.ن. خدایا عاشق بودن رو یادم بده...



خودمونی

آقاجان!

دستم رو بگیر...


یادش بخیر! توفیق زیارت آقا امام رضا که نصیب هرکسی نمی شود! هنوز هم باورم نمی شود... آقا طلبید! کاش حال و هوای معنوی آن صبح زیبا در حرم امام رضا همیشه همراهم باشد... خجالت میکشم از این همه بی لیاقتی... آقاجان خودت کمکم کن... درمانده ام ... درمانده



سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan