دل نوشت

من چه سبزم امروز!

خداجونم من رو ببخش که چشمام رو به روی خوبی‌ها و نعمت‌هایی که بهم دادی می‌بندم...

وقتی حرف می‌زدی...

وقتی حرف می‌زدی، یکی نه به چیزایی که می‌گفتی که به صدات، به محض صدات گوش می‌داد. یکی محو شده بود تو صدات. یکی دل تنگه. توی یکی از همین خونه‌ها، همین نزدیکی‌ها، دل یکی آتیش گرفته. کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه.


روی ماه خداوند را ببوس ؛ صفحه ۱۰۸

جنون منطقی

عاشق بودن را بلدی..

معشوق بودن را از بَرَم..

اما زندگی کردن را شاید نه!

تو جسوری و من محافظه کار! و این طبیعت من و توست..

گفتی زندگی را میفهمی..

میفهمم! اما اگر زندگی کردن را...

بلد نباشم چه؟

اگر کم بیارم چه؟

تو باز هم مرا خواهانی؟ تکیه‌گاهم می‌مانی؟

بارها از خودم پرسیدم چرا دوستت دارم؟ هر بار هم جوابهایی منطقی یافتم.. اما هیچ یک ذهنم را ارضا و دلم را قرص نکرد..

اگر من و تو مال هم نیستیم پس چرا مهرت به دلم افتاد؟

انگار دخترک چهار ساله‌‌ای در مغزم دارد جیغ می‌کشد!

اگر خواستن تو یک خودخواهی کودکانه باشد چه؟

و هزاران سوال و چرا و اما و اگر...

که مُخم از فکر کردن بهشان سوت می‌کشد!

رمقی دیگر برایم نمانده...

انگشتانم سست شده‌اند و دیگر توان نوشتن ندارم...

فقط بی‌وقفه نامت را در قلب خود فریاد میزنم...


پ.ن. بگفت از عشق کارت سخت زار است

       بگفت از عاشقی خوش‌تر چه کار است؟


عشق

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه کار به نام منِ دیوانه زدند..


خدایا چی تو آدم دیدی که این بار سنگین رو بر دوش دلش گذاشتی؟

آدمی که قلبش نه مثل کوه سخته... نه مثل آسمان فراخ... فقط یه تیکه ماهیچه سست و ضعیف... اگر بگم نمی‌تونم به مشیت خودت ایراد گرفتم چون تو میگی از پسش برمیام... پس حتما برمیام! فقط لطفا خودت کمکم کن! خودت نجاتم بده! یه اتفاق خوب! یه خبر خوب! چیزی که این روزا دلم بهش خیلی احتیاج داره... 😭💔

ایمان

《عالم الغیب و الشهاده...》

خداوندا ایمان دارم به تو ... به اینکه پیدا و پنهان را می‌دانی 

《و عسی ان تکرهوا شیئا فهو خیر لکم...》

و ایمان دارم به اینکه صلاح من را بهتر از هرکسی می‌دانی...

درمانده‌ام...

چشم امید به لطف و کرم تو دارم

هر آنچه که تو می‌دانی برایم بهتر است همان را محقق گردان...


نیایش

خداوندا

پناه می‌برم به درگاهت...

از آسیب تصمیمات ناپخته‌ام...

تصمیمات ناپخته‌ای که باعث سوزانده شدن توفیقاتم می‌شود.

هشدار که آرامش ما را نخراشی...!

تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!

امام زمانیم

به فکرمی حتی وقتی من حواسم نیست...


یه دلِ‌تنگ... یه صبح جمعه... یه جمکران...

حس و حال عجیبی دارم! فهم این حجم از لطف و محبت اهل‌بیت برام دشوارِ!

آقا امام زمان و بی‌بی معصومه...

نگام کردن...

چه حس شیرینی!


پ.ن. اولین دعای ندبه؛ جمکران

سفر

سفر یعنی رجعت به خود


پ.ن. در عین اینکه داری می‌ری، داری میای...!! یه جورایی :)))))

دنیا همه هیچ...

خدایا کمک کن دلم جز برای مصائب اهل بیت علیهم السلام و رنج مظلومان عالم نشکنه و اشکم جز برای این دو مورد سرازیر نشه...

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ


پ.ن. خدایا به شدت بهت محتاجم و تو هم به شدت برای من کافی هستی...

دلنوشته‌هایم؛ برای تو که می‌خوانی...
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan