دل نوشت

داغِ داغ...!

دلم سوپ های گرم مادرم را می خواهد!

همان سوپ های حال خوب کن

که آمیخته است با گرمای وجودش

همیشه داغِ داغ...


پ.ن. وقتی سرماخورده باشی و در خوابگاه باشی و اعتصاب غذا باشد...

فلسفه حیات

چند وقت پیش یه متن کوتاه خواندم از حاج حسین یکتا؛ به شرح زیر:


توکل به خدا، توسل به اهل بیت، توجه به دو لب سید علی؛ والسلام.

هیچ خبری دیگه تو عالم نیست! همه دنیا رو گشتیم... خبری نیست!


ما را آفریدند؛

تا عاشق شویم...


«اللهم اجعل محیای محیا محمدٍ و آل محمد و مماتی محمد و آل محمد»


پ.ن. خدایا عاشق بودن رو یادم بده...



خودمونی

آقاجان!

دستم رو بگیر...


یادش بخیر! توفیق الهی زیارت آقا امام رضا که نصیب هرکسی نمی شود! هنوز هم باورم نمی شود... آقا طلبید! کاش حال و هوای معنوی آن صبح زیبا در حرم امام رضا همیشه همراهم باشد... خجالت میکشم از این همه بی لیاقتی... آقاجان خودت کمکم کن... درمانده ام ... درمانده



سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

شهید گمنام

هوا ابری...

حال و هوای دل ابری...

ماه من!

امشب ماه به مهمانی تو می آید

و ستاره هایش را روی پیراهن سپیدت می اندازد

می آید و تو را می برد به سوی نور

به سوی عشق

و چه عاشقانه شبی است امشب

شبی که عاشقان می گریند

و عارفان غبطه می خورند

برای تو

و به تو...

«سفرت به خیر اما

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را...»

پ.ن. جمعه 95/12/13 تشییع شهدای گمنام در دانشگاه علوم پژشکی ایلام

شبی سرشار از معنویت

خدا را شاکرم که به من سعادت رفتن به این مجلس را عطا کرد و تا درک این چنین مجالسی راهی دراز در پیش است...

من گم کرده امت

در خیالم گویی
قدم های تو را می شنوم
که دور میشوی 
هی دور و دورتر
و میان هیاهوی شهر گم میشوی
دیگر نمیشنومت
من گم کرده امت
قلبم را هراس و دلهره پر می کند
و خاطرم از نبودنت لبریز می شود...


پ.ن. عاشقت میشم دوباره عاشق اونی که نیست...

شهر گم شده

دیگر نمی توان صدای جیرجیرک ها را شنید!
شهر در انبوهی از همهمه گم شده است!
دل ها پر است و سنگین...
و چشم ها تنگ ...
و دست ها مشت گره خورده...
یک نفر اما در دور دست نشسته است
در آخر دنیا...
و نغمه ی عشق می سراید
به صدای مرغان عشق گوش می سپارد
و هم صدا با آنان آواز عشق سر می دهد!
کاش ...
افسوس ...

کاش میشد قلب آدما رو دید!

کاش میشد قلب آدما رو دید!

کاش میشد احساس زیبای آدما رو از پس پیراهن های کهنه و زمخت و نازیباشون تماشا کرد و فهمید!

کاش میشد دورویی رو دور زد!

... پای افزار های کهنه و تنگ تعلق رو از پا در آوُرد ... و دوید و پرید و رها شد...!


پ.ن. نبسته ام به کس دل/نبسته کس به من دل/چو تخته پاره برموج/رها رها رها من (سیمین بهبهانی)

یکم تقلب از روی دست نویسنده محبوبم خانم عرفان نظرآهاری!!

پاییز است دیگر...

باز دلتنگ دلتنگی هایم شدم!
پاییز است دیگر...
وزش باد 
قدم زدن در هوای پاییزی
خش خش زیرپا گذاشتن کهنگی ها
و ... و ... و
عاشق ترم می کند!
می نشینم روی صندلی تنهایی
ناخودآگاه چشمانم را می بندم و لبخند بر لبانم می شکفد!
رویای شیرین تو در سرم می چرخد! تویی که نمی دانمت...!


پ.ن.خدایا ممنون بابت آفرینش پاییز! خدایا ممنون! بی نهایت ممنون...! بابت همه چی...! 


آینده روشنه

و باز هم سکوتـــ...

اما نه! از دوردست صدای جیرجیرکی به گوشم می رسد!

بی خواب شده ام! گویی جیرجیرک تنها هم حال مرا دارد!

به ظلمت این شب بیکران چشم می دوزم ... و غرق در رویای سپید صبح ...

فردا روشن تر است ... یقین دارم!

پ.ن. آقا! جیرجیرکه خوابید ما هنوز بیداریم! البته یه قرص نوافن خوردم که اندکی کافئین درش بود! فکر کنم به خاطر اونه...!!!

فقط کمی خسته ام!

امروز بوی خاک باران خورده می دهد

صدایی جز سکوت شنیده نمی شود

... گاهی باد می وزد

و برگ های خشک خاطرات کهنه را برزمین می ساید

شهر آرام است!

شاید مردمانش خفته اند؟! شاید هم مرده؟!

من تنهایم! ...و کمی خسته...!

قلب من اما به مانند عقاب...

               به مانند نهنگ...

بلند پرواز و بزرگ است.

من هرگز به مرگ دل نمی بندم ... به سکون ...

... هنوز نرگس های سپید و زرد باغچه کوچکمان نفس می کشند

Designed By Erfan Powered by Bayan