دل نوشت

دروغه...

گفتنش برام سخته...

نمی دونم چقدر کارم درسته اما باید این بار سنگین غم رو یه جا خالی کنم...

مدتهاست دارم با خودم کلنجار میرم،اما فکر کنم وقتشه که دیگه همینجا تمومش کنم...

شاید با نوشتن بتونم این بار رو از رو دوشم بردارم و سبکبار به راهم ادامه بدم...



من دلم رو به تو خوش کرده بودم...
چیزی شبیه یه دلبستگی ساده...
اما تو رفتی ... تو مردی!
دلم شکست ... غصه خوردم ... بی تاب شدم
اما حالا آرومم و ایمان دارم به حکمت خدا،به سرنوشت ... به اینکه تقدیر همه ی کائنات رو خدا معین میکنه...
شاید با این اتفاق خدا میخواست بهم یاد بده که به هیچ چیز تو این دنیای فانی دل نبندم ...
فقط به وجود بیکران خودش دل میبندم و توکل میکنم به ذات مقدسش...
خدایا کمکم کن این تفکر و این احساس به باور و ایمان قلبی مبدل بشه. آمین

پ.ن. شاید معنی این حرف ها رو کسی درک نکنه! اما اینا حرفایی که مدتهاست تو ذهنم پرسه میزنه و روحمو عذاب میده...!
پ.ن. یه تصنیف هست که خیلی دوسش دارم و هروقت با خودم میخونم اشک تو چشام جمع میشه :
به دنبال خود در سراب فسون / کشیدی دلم را به دریای خون
تو رفتی و من مانده ام با غمت / گرفتار رنج و عذاب و جنون
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan